X
تبلیغات
نوشته های کودکانه محمدرهام مجللی
نوشته های کودکانه محمدرهام مجللی

زن : ببینم حقوق این ماهت کجاست

زن: بذار جیباتو بگردم!

زن (در حالی که جیب پشت شلوار شوهرش رو چک می کنه) : پس کجا قایمش کردی ذلیل مرده؟!

مرد
(با گریه) : به خدا تو جیبام نیست!

زن: ای وای اونجا رو کیفم گذاشتیش!

مرد: امون نمیدی بهت بگم که

زن: مرسی عزیزم بیخود نیست من اینقدر دوست دارم!




نوشته شده در تاريخ سه شنبه دوم اردیبهشت 1393 توسط محمد رهام مجللی

یامقلب القلوب و الابصار

یامدبرالیل والنهار

یامحول الحول والاحوال

حول حالنا الی احسن الحال

 




نوشته شده در تاريخ پنجشنبه هفتم فروردین 1393 توسط محمد رهام مجللی

خبرگزاری شبستان:

 عکس زیر را که سایت مشرق منتشر کرده است، نماز جماعت یک کودک با عروسک هایش را به نمایش گذاشته است.




نوشته شده در تاريخ چهارشنبه چهارم دی 1392 توسط محمد رهام مجللی

چند عکس از من با لباس بسیجی هست که در وبلاگ قرار داده ام




نوشته شده در تاريخ سه شنبه پنجم آذر 1392 توسط محمد رهام مجللی

کاروان به کربلا رسید. شترها زانو زدند و بارهایشان را خالی کردند. بچه ها از روی شتر ها و اسبها پیاده شدند. بزرگترها خیمه ها را برپا کردند. بچه ها خیلی خوشحال شدند. امشب می توانستند توی خانه های چادری بخوابند.

آن طرف تر یک رودخانه ی پر از آب بود. بچه ها عاشق آب بودند. بچه ها دوست داشتند مثل بزرگتر ها مشکهایشان را پر از آب کنند.  مشکها از رود فرات پر از آب شدند. بچه ها در دشتی بزرگ در کنار رودخانه فرات مشغول بازی شدند. کربلا زیبا و پر از هیاهو شد. اما آن طرف تر...

آن طرف تر سپاهی بزرگ روبروی امام قرار گرفته بود. سپاهی که هیچ کدام از آدمهایش خوب نبودند. سپاهی که پر از مردهای بدجنس و عصبانی بود. اما امام حسین علیه السلام از هیچ کس نمی ترسید. او قویترین و شجاعترین انسان روی زمین بود. بچه ها نزدیک امام حسین علیه السلام بازی می کردند و امام مواظب بچه ها بود. تا اینکه بالاخره روز دهم محرم رسید.

روز دهم محرم امام حسین علیه السلام از بچه ها خداحافظی کرد و به جبهه ی جنگ رفت. امام حسین با شجاعت و با قدرت زیادی با آن سپاه بدجنس جنگید. خیلی از دشمنان سنگدلش را کشت. اما دشمنان امام خیلی خیلی زیاد بودند و بالاخره امام را به شهادت رساندند.

بچه ها بعد از امام حسین خیلی ناراحتی و سختی تحمل کردند. اما همیشه بچه های خوب و مهربانی باقی ماندند.




نوشته شده در تاريخ شنبه هجدهم آبان 1392 توسط محمد رهام مجللی

یکی بود یکی نبود    زیر گنبد کبود    هزار و سیصد سال پیش          یک خبر مهمی بود

 


           بچه ها خوب گوش کنید                  حواس هاتون را جمع کنید     

 

 

   به صورت قصه می گم

 

******************

 


اما این افسانه نیست و قصه نیست       شرح فداکاری یک انسان است  

 

       که حسینش (ع) نامند


******************

 


در خوبی و پاکی      در صبر و شکیبایی     در حسن و جوانمردی     

 

در بندگی وطاعت او را نبود مانند


******************

 


پدرش شیر خدا، مادرش فاطمه ی زهرا بود               راه او راه خدا، خوبی از چهره ی او پیدا بود

 

******************

 


به دعوت مردم شهر کوفه     با دوستان و خویشان            با یاران و فرزندان     

 

به سوی آن شهر رفت


******************

 


بهر سوی آن ناکسان    مردم نااهل رفت

آن کوفیان نادان          بستند ره برآنان با یاران و فرزندان      از غفلت و گمراهی

 


******************
یک باره یادشان رفت             پروردگار خود را

غرقه به خون نمودند    کودک شش ماهه اش    قطعه به قطعه کردند    اکبر مردانه اش


******************

 


به ظهر روز دهم        به دست مردی پلید      به نام شمر لعین          جدا شد از تن سرش

برآسمان غلغله فتاده از این ستم


******************

 


من چه بگویم چه شد؟             یک سره تاریک شد                   جهان، زمین، آسمان

خاک به رنگ خون شد     از ستم ظالمان          ای دوستان خوبم          شما این را بدانید:


******************

 


حق تا ابد پاینده است    باطل همیشه مرده است             راه حسین(ع) راه ماست    

 

     شیوه ی او کارماست


******************


درود ما برحسین(ع)              لعنت ما بریزید





نوشته شده در تاريخ چهارشنبه پانزدهم آبان 1392 توسط محمد رهام مجللی

این روزها با آقا جی جی دوست شدم .آقاجی جی دوست صمیمی من شده با اون حرف میزنم .به اون غذا میدم ،گوشی تلفن را برمیدارم و میگم علو آقاجی جی سلام .خوبی ؟

هیچکس نمیدونه من چقدر آقاجی جی را دوست دارم فقط خودم میدونم و باید از خودم بپرسید ولی وقتی که سن وسالم به حدی میرسه که بخواهید درمورد آقاجی جی از من بپرسید .من دیگه همه چی رو فراموش کردم ..ونمیتونم براشما بگم آقاجی جی کیه

اما وقتی که با آقاجی جی صحبت میکنم متوجه میشم بابا و مامانم دارند به من میخندند .بابام چیزهایی را برای مامانم از آقاجی جی میگه که بدنیست شماهم بدونید

بابا میگه:

آقاجی جی یه شخصیت خیالی و غیر واقعیه که محمدرهام تو ذهن خودش اونو ساخته و بهش شخصیت داده با این حرفهایی که با آقاجی جی میزنه برای اون هم پردازش شخصیت کرده .

آقاجی جی در ضمیر ناخو.د آگاه محمدرهامه .باید بدونیم چه چیزی براش کم گذاشتیم که اون برای خودش شخصیت خیالی ساخته .....حالا باید صبرکنیم ببینیم آینده چی میشه و سرنوشت آقاجی جی به کجا میرسه




نوشته شده در تاريخ شنبه بیست و هفتم مهر 1392 توسط محمد رهام مجللی

 بعد از دو سال که من از شیر مادرم تغذیه میکردم ،دیروز مادرم مرا از این نعمت بی بهره کرد و با حضور در یک امامزاده در شهرمان ،رسما مرا از شیر گرفتند .دیشب خیلی اذیت شدم و میخواستم طبق معمول شبهای پیش از شیر مادرم تغذیه کنم که مادرم نگذاشت ...بابام هی سربسرم میذاره و میگه محمد رهام پسرم تو دیگه بزرگ شدی و نباید شیر بخوری ...حالا من بزرگ شده ام و باید ببینیم آینده من بعد از این چگونه خواهد بود.




نوشته شده در تاريخ شنبه ششم مهر 1392 توسط محمد رهام مجللی

تصاویری از من (محمد رهام)درشهریور۹۲

محمد رهام در حال موتورسواری

محمد رهام در حال کاوش

محمد رهام و نگاه به آینده

محمد رهام و پیروزی

محمد رهام در اجتماع خرسها

محمد رهام در تکنولوژی قطار و ماشین




نوشته شده در تاريخ چهارشنبه سیزدهم شهریور 1392 توسط محمد رهام مجللی
   عروسی


عروسی

این روزها سرمون از عروسی شلوغه .دیشب عروسی علی اکبر عمو بود من محمدرهام 2ساله اونقدر رقصیدم که خنده همه را درآوردم . کلی هم شباش جمع کردم .البته عروسی عمو علی اکبر بااینکه عروسی بود زیاد حال و هوای خوشی نداشت . آخه چند سال پیش عموحاج رضا که بابای علی اکبر و عموی بابای منه با میثم پسرش که پسر عموی بابای من و داداش عمو علی اکبر بود شب عروسی میثم تصادف کردند و هردوشون از بین رفتن .خود عمو علی اکبر که اون موقع 14یا15سال بیشتر نداشت در فاصله چند متری این فاجعه بود و واز نزدیک این صحنه را دید .من که نبودم ولی بابام همیشه میگه این اتفاق یه تراژدی بزرگی در خانوده مجللی بود وبه این راحتی از یاد نمیره حالا بعد از هفت سال از اون اتفاق ،علی اکبر عروسی کرد بدون وجود بابا و داداش میثمش اما در عوض خدا به این خانواده لطف کرد و چند تا آدم جدید مثل من ،یاسین،زینب،مریم واین اواخر هم محمدرضا که پسر عمو مرتضایه و هنوز یک سالش نشده وعمومرتضی به خاطر باباش اسمشو گذاشته محمد رضا به این خانواده هدیه داده به هرحال عروسی تموم شد

این روزا خدا "نیکا" را هم به خانواده مادری من هدیه کرده .نیکا دختر دایی حسن منه که تازه به دنیا اومده واز نهال خواهرش یکسال و نیم کوچکتره

امیدوارم همه آدما همیشه خوش باشن و به امید روزی که هیچکس دیگه تصادف نکنه و از بلای ناگهانی در ِامون باشه




نوشته شده در تاريخ یکشنبه سوم شهریور 1392 توسط محمد رهام مجللی
.: Weblog Themes By Blog Skin :.


اسلایدر

دانلود فیلم